تبلیغات
و جمعه ای دیگر در پیش است - مطالب مسجد جمکران
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره

من اینجا(tanva.blogfa.com) هم زندگی می کنم.بهم سر بزنین ،خیلی حرفا دارم که با هم بزنیم.
جستجو

مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
دانشنامه مهدویت
مهدویت امام زمان (عج)
کاربردی
ابر برچسب ها

:: مهدی جان بیا و شب هجران سحر كن . . .

ya mahdi



ردیفمحل استقرارشماره تلفن
1اداری و مالی7253418
2انتظامات خواهران7227178
3اینترنت7253332
4حقوقی و املاك7253704
5دفتر انتشارات7253700
6دفتر انتشارات7254060
7دفتر انتشارات7253340
8انتظامات برادران7253955
9تداركات7253949
10دفتر تولیت7224077
11دفتر خادمان افتخاری7254392
12روابط عمومی7253417
13دفتر فرهنگی7253702
14صندوق قرض الحسنه7254010
15نذورات و هدایا7253961
16كتابخانه عمومی7253421
17مركز تلفن7225050
18مسجد خواهران7253956
19واحد ارشاد7253419
20واحد فرهنگی خواهران7253962
21مجتمع 15 شعبان7254400



نقشه مسجد مقدس جمکران را اینجا ببینید.

شیخ فاضل حسن بن محمد بن حسن قمی که از بزرگان قدماء علماء شیعه و از معاصرین شیخ صدوق

رحمه الله بوده است، در كتاب خود به نام تاریخ قم ، راجع به بنای مسجد مقدس جمكران

از كتاب مونس الحزین فی معرفة الحق و الیقین چنین نقل كرده است:

شیخ حسن مثله جمكرانی كه یكی از صلحاء است می گوید: من شب سه شنبه هفدهم ماه رمضان ۳۹۳

در منزل خود در قریه ی جمكران خوابیده بودم، نیمی از شب گذشته بود كه ناگاه

عده ای از مردم به در خانه ی من آمدند و مرا بیدار كردند و گفتند كه: برخیز و مولای خود

حضرت مهدی صاحب الزمان صلوات الله علیه را اجابت كن كه تو را طلب نموده است.

حسن میگوید: من برخاستم و خودم را مرتب كردم و آماده شدم، گفتم بگذارید تا پیراهنم را بپوشم، آواز دادند

كه (هُوَ ما كانَ قَمیصُكَ) پیراهن را نپوش كه از تو نیست، دست بردم و شلوار خودم را برگرفتم،

ندا آمد كه(لَیْسَ ذلِكَ مِنْكَ فَخُذْ سَراویلَكَ) آن شلواری كه برگرفتی از تو نیست، آن را بردار كه

از آن توست؛ آن را انداختم و شلوار خود را برگرفتم و پوشیدم، آنگاه به طرف كلید رفتم تا درب منزل را

باز كنم، آواز دادند كه (اَلْبابُ مَفْتُوحٌ) درب باز است، چون به در منزل آمدم جماعتی از بزرگان را دیدم،

سلام كردم، جواب دادند و مرحبا گفتند..... آنها مرا به مكانی كه اكنون مسجد جمكران است آوردند،

چون نیك نگاه كردم، تختی دیدم كه فرشی نیكو برآن پهن و بالش های فاخر برآن نهاده شده

و جوانی سی ساله برآن تخت تكیه برچهار بالش كرده و پیرمردی هم در نزد او

نشسته و كتابی در دست گرفته و برآن جوان می خواند و بیشتر از شصت مرد در اطراف او بر زمین

در حال نماز خواندن بودند كه بعضی جامه های سفید و بعضی دیگر جامه های سبز برتن داشتند.

آن پیرمرد حضرت خضر علیه السلام بود و مرا امر به نشستن نمود، آنگاه امام علیه السلام

 اسم مرا بردند و فرمودند: برو به حسن مسلم بگو تو پنج سال است كه این زمین را

تصّرف كرده و درآن چیز كاشته و كشاورزی می نمایی، ولی ما آن را خراب می كنیم.

این زمین شریفی است و حق تعالی آن را از زمین های دیگر برگزیده و شرافت داده است، امسال بازهم

آن را مرتب نموده ای تا در آن به كشت و زرع پردازی و حال آن كه تو را چنین اجازه و حقی

نیست،بنابراین هر بهره و نفعی كه تا بحال از این زمین برگرفته ای باید برگردانی تا

در این مكان مسجدی بنا كنند.