باز می خواستم به ستاره ها پل بزنم

غمگین تر از مفهوم شکست ، در خود شکستم

می خواستم پرتو نوری باشم در دل تاریکی

نسیمی وزید و دیگر هیچ

می خواستم لحظه ای باشم پاک تر از نوازش لبخند

افسوس سینه ام چرکین و مه گرفته بود

 آمده بودم صمیمی باشم ،قصری بسازم .بی ریا ،سپید ، از فردا

غربت ،سکوت ،ناتوانی ،درد

بی گمان دروازه های غبار گرفته قلب من ،اندکی باران می خواستند

حسرت طعم سخاوت آسمان ،الوارهای فروریخته

راه آشنا بود ،آشنا تر از مناجات تنهایی

پیکر نحیف ،زخمی ،چروکیده ،در بستر

و من در انتظار فرداها

یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الا احسن الحال





برچسب ها :
متن ادبی ,  شعر نو ,  شعر سپید ,  تنهایی ,  سکوت ,  مناجات ,  دل نوشته ,