دیشب خیلی دلم گرفته بود، اول شب بود.گفتم برم امامزاده یه زیارت ای بکنم یه دعایی بکنم،حالم بهتر بشه.تو امامزاده هیچ کس نبود.چراغ های حیاط امامزاده روشن بود.نشستم کنار حوض.کمی آروم شدم.گفتم برم یه شمعی روشن کنم.نزدیک شدم.دیدم یک شمع روشن هست که کامل بود یعنی انگار تازه روشن کرده بودنش.سریع تو حیاط امامزاده این طرف اون طرف رفتم، شاید کسی رو ببینم.کسی نبود.کمی به شمع روشن خیره شدم.وقتی به خونه برمی گشتم دلم خیلی آروم شده بود و حالم بهتر شده بود.یاد این غزل حافظ افتادم.

یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست

جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست

حالیا خانه برانداز دل و دین من است

تا در آغوش که می‌خسبد و همخانه کیست

باده لعل لبش کز لب من دور مباد

راح روح که و پیمان ده پیمانه کیست

دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو

بازپرسید خدا را که به پروانه کیست

می‌دهد هر کسش افسونی و معلوم نشد

که دل نازک او مایل افسانه کیست

یا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبین

در یکتای که و گوهر یک دانه کیست

گفتم آه از دل دیوانه حافظ بی تو

زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه کیست





برچسب ها :
حافظ ,